دلتنگ تر از همیشه،

باز می‌‌گردم به کوچه‌های کودکی...

کوچه...

همسایه را کم داشت!

پسرک عاشق را!

و دخترِ عصیان گری با موهای ژولیده!

که روز ها ...

بادبادک‌هایِ پسری را هوا یی می‌‌کرد،

و شب به شب،

پشتِ پنجره ها

پیشِ چشمِ عاشقی

نقش ماه را بازی می‌‌کرد...!

آآا آآا آآا ی کوچه...

با اینهمه خاطره چه کرده ای؟

با شعر‌هایِ من

با ستاره‌هایِ من

با جسارتِ کودکی‌های من

با مردِ همیشه عاشقِ من چه کرده ای؟

کوچه !!!!

دلتنگم ... دلتنگ

کودکی‌ام را نمیخواهم!

پشتِ بامِ پر ستاره را نمیخواهم!

ماه و مهتابم برایِ تو!

شعر‌هایم برایِ تو!

این خانه و خانه ی همسایه برایِ تو

پنجره را به من باز گردان...!

و پسرکی که

بادبادکش را آزاد می‌‌کرد

تا دست‌هایش اسیرِ دست‌های من باشند!...

کوچه !!!!

نگو همه چیز را

زندگی‌ را باد برد

دلتنگم کوچه ... دلتنگ!...